خاطرات چرکمرده... وبلاگ


















♥♥دلتنگ لحظه ی دیدار♥♥

سلام نیلی هستم ومیخوام ازآغازیه قصه واستون بگم...

دوشنبه بودومن تازه به اول راهنمایی رفته بودم.باکلی بدبختی ثبت نام شدم.آخه بابام4سال شناسنامموبزرگ گرفته.بعدمدرسه باخواهر2قلوم نیلوفروچندتاازدوستان به طرف خونه میرفتیم.یهومن شناسنامه دوستموازدستش قاپیدموفرارکردم.دوستمم دادمیزدنیلی!نیلی!!توروخدا!!اما من فقطباخنده میدویدم وپشت سرمونگاه میکردم که یهوخوردم به یه پسرحدودا18ساله باموهای کوتاهومشکی.چشمای درشتوسیاهش آدموجذب میکرد.هیکلم ورزشی بود.وقتی کوله ورزشیش ازدستش افتادفهمیدم که اونم اصلابه روبه روتوجه نداشته!!منودیدودنبالم افتاد...بعدازچندروزفهمیدم این پسر؛پسرهمون خانواده ایه که تازه به محله ما اومدن.هرروزهمومیدیدیم وبدون اینکه متوجه بشم اون قلب منواسیرکرده بود...خلاصه2سال ازرفاقتمون میگذشت تااینکه یک روزنیلوفرباچشای اشک آلودبهم گفت که نویدروباهمکلاسیم زهرادیده!!داشتم ازتعجب شاخ درمیاوردم!!!بانویدموضوعودرمیون گذاشتمواونم خیلی آسون گفت:

نیلی خیلی واسم تکراری شدی.حوصلموسرمیبری.هرچی میخوام بهم میدی!!!اگه منومیخوای یه باربیاخونمون واسه....!!!

من داغون شدم...نابودشدم...فقط نگاهش میکردم...بوی خیانتش تاصدهاکیلومترفضاروآلوده کرده بود...اون ادامه داد:

نیلی اگه بازهرادوستم بخاطراینه که هروقت بخوام میادپیشم....

گفتم پس اون عشقی که میگفتی همیشه پایداره...نذاشت حرفموتموم کنم...گفت آره اون عشق نابودشد...بعدشم رفتومن دیگه ندیدمش...هیچ وقت...حالامن چیکارکنم؟

بعد2سال باکسی دوست شدموخیلی دوستش دارم امااون فقط به فکرعشقش زهراس...توی وبلاگش فقط اززهرامینویسه...خب پس من چی؟امیدوارم این متنونخونه....



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





نوشته شده در یک شنبه 27 شهريور 1390برچسب:,ساعت 2:34 توسط رضا&نیلی| |